آیداآیدا، تا این لحظه: 24 سال و 26 روز سن داره

دختر پاییز

حجاب برتر

دختر نازنینم تو این روزها بد جوری مریض شدی گلو درد وسرفه خیلی اذیتت میکنه ازت خواستم امروز به مدرسه نری ولی گفتی امتحان داری وباید بری خیلی نگرانتم باید شب بریم دکتر .... این روزها سرت خیلی شلوغه شنبه ها میری کلاس  موسیقی یکشنبه وسه شنبه والیبال میری...پنج شنبه هم کلاس تیزهوشان... دوشنبه چهارشنبه ات فعلا خالیه ولی اگه خدا بخواد وخودت هم موافقت کنی میخوام کلاس زبان ثبت نامت کنم... داشتم عکسای بیشکک را نگاه میکردم ...آیدا جان رعایت حجابت تو یه مملکت بی بند وبار واقعا حرف نداره دخترم خوشحالم که خارج از مملکت  نمونه بارز یه زن ایرانی ومقید به اسلام وحجاب بودی ... حجاب سنگري است محکم که زن را از نگاه ...
12 دی 1392

یه پست برفی

سلام وصد سلام دختر قشنگم اول از همه یلدات مبارک امیدوارم عمرت یلدایی باشه و  لحظه لحظه ی زندگی ات پر ازبرکت و نشاط وشادابی باشه.یلدای امسال خیلی خوش گذشت به خصوص که دوشب یلدا گرفتیم یه شب خونه مادر جون ویه شب خونه مامانجون...حسابی با دختر عموها وعمه ها بازی کردین وشاد بودید...کله پاچه هم که تا حالا نخورده بودی را تو شب یلدا خونه مادر جون تست کردی وآش کدو هم خونه مامانجون هندونه وآنار و نخوچی وتزیین میوه ها هم که خیلی سرگرمتون کرده بود...یادی هم از یلدای پارسال که چه برفی میومد تو بیشکک... دخترم این روزها هوای اصفهان خیلی آلوده است چند باری مدارس تعطیل شده وخوش به حالتون شده اما نه برف اومده نه بارون دلت حسابی برا برف تنگ شده م...
12 دی 1392

این روزهای آیدا

  دخترکم الان که دارم برات مینویسم تو یه دختر یازده ساله ای کلاس پنجم (خانم شهباز) مدرسه شاهد درس میخونی از نطر درسی هیچ مشکلی نداری همیشه خودت تکالیفت را به موقع انجام میدی وهیچ دردسری برام نداشتی. قدت ۱۴۵ و وزنت٤۷ یه کوچولو اضافه وزن داری که اگه ورزش کنی وقد بکشی رفع میشه.کلاس والیبال میری خیلی هم علاقه داری که ادامه اش بدی.این روزها بابایی تصمیم داره تو را یه کلاس موسیقی ثبت نام کنه اما هنوز معلوم نیست چه سازی البته بابا نطرش اینکه گیتار را یاد بگیری من سنتور را ترجیح میدم وخودت؟؟؟از خصوصیات اخلاقیت بگم در عین حال که خیلی آروم و با متانت هستی بعضی مواقع از کوره در میری وحسابی عصبانی میشی فوری هم گریه میکنی با آرمان سازگاری دا...
26 آذر 1392

آیدا نه ساله به سن تکلیف رسید...

چه قدر قشنگه وقتی آدم میتونه نماز بخونه وروزه بگیره وخدا را به خاطرهمه ی نعمتهای خوبش شکر کنه.وحالا دخترکم نه ساله شده یعنی به سن تکلیف رسیده و دیگه هم باید حجابش را بیشتر رعایت کنه وهم با خدای خودش راز ونیاز کنه چه قدر نازی وقتی چادر سفیدگلدار رو سرت میندازی ونماز میخونی گلکم منم اول جشن تکلیفت را بهت تبریک میگم وبعد جشن تولد نه سالگیت را وبه خاطر این دو جشن بزرگ ومهم زندگیت همه ی دوستات را دعوت کردم تا این جشن خیلی با شکوه برگزار بشه(فاطمه زهرا.پانیذ.مهلا.پریساونگار.مهشاد.دلبر...)اتفاقا خیلی بهتون خوش گذشت وحسابی رقصیدین برا عصرانه هم ماکارونی والویه درست کردم نوش جونتون.هدیه ی مامان چکمه ی سفید زمستونی بودو هدیه ی بابا ...
19 آذر 1392

تولد در تولد

    وای خدای من دوباره یازده مهر شد ویه تولد دیگه نه دوتا تولد باورم نمیشه همزمان با هشت سالگی گل دختری درست همون ساعت خدا یه گل پسری هم بهم هدیه داد روز تولدت من برای زایمان بیمارستان بودم وتو با باباجون همراه با شیرینیبه مدرسه رفتی تا همراه با دوستای کلاس دوم خانم ایلدرمی این روز قشنگ را جشن بگیری هدیه من وبابا یه داداش کوچولوی دوست داشتنی بود که چند سال بود ول کنمون نبودی اصرار وخواهش که من خواهر برادر میخوام امیدوارم از این هدیه ات بیشتر مراقبت کنی وپشتیبانش باشی.وقتی ما بیمارستان بودیم کلی خونه را برا ورود نی نی کوچمولو آماده کرده بود ی نی نی هم یه کادوبرات آورده بود کادوی نی نی یه لباس خوشکل که تو هم خیلی ...
15 آذر 1392

آیدای شطرنج باز

آیدا الان ده ساله یه دختر عاقل وبالغ وباهوش وبلا وفوق العاده زیبا وجذاب. کلاس چهارم و خارچ از ایران مشغول به تحصیل. تو یه کلاس هشت نفره (سارا.فاطمه شعیب...)معلمشون  آقای عرببیگی خیلی هم خوش اخلاقه .ساعت نه میره مدرسه وسه برمیگرده .همش میگه حوصلم رفت یه جا بریم عاشق گردش وتفریح ومهمونی .تو گروه سرود مدرسه فعاله وبرنامه های مسجدوسفارت را خیلی دوست داره.مهمتر از همه کمک مامان برا نگهداری از آرمان کوچولو عجب دختری دارم من..یازده مهر نودویک جشن تولد ده سالگی توبیشکک برگزارشد دوستات (سارا.الا.کیمیا.اسما.نیایش)برا ناهار اومدن خونمون وبعداز صرف ناهار(ماکارونی وهمبرگر) یه جشن تولد خارجی برگزار کردیم مامانی برات یه دست بازی شطرنج خریدم چو...
14 آذر 1392

آیدا در پنج سالگی با سواد میشود...

جیگر مامان پنج سالگیت دیگه برا خودت یه خانومی شده بودی نسبت به همسن وسالهات هم باهوشتر بودی هم فهمیده تر کل حروف الفبا را یاد گرفته بودی وهرجا تابلو میدیدی که روش نوشته داشت میخوندی خیلی با مزه بود ودرست میخوندی ولی با صدا ی متفاوت الان که یادم میاد کلی خنده ام میگیره تولد پنج سالگیت تو مهد کودک برگزار شد ومن وبابایی هم یه تخت سفید وخوشجل بهت هدیه دادیم.از دوستای مهدت داریوش را دوست داشتی اسم مهدت آیلار بود که از بهترین مهدکودکای شهر بود خاله  الهام مربیتون هم خیلی دوستت داشت وهر وقت منو میدید میگفت آیدا بی نظیره هم با ادبه هم کارهاشا تمیز وخوب انجام میده     ...
21 آبان 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به دختر پاییز می باشد